همه خندیدند و بالاخره با اصرار محمود راهی شدند.بالاخره روز سفر رسيد با خود گفتم خوش به حالشون. حالا به اون ها چقدر خوش می گذره.دردمعده رو بهانه کردم و دوباره بغض کردم. محموددر حالی که با دقت توی چشم هایم نگاه می کرد، گفت: راستش رو بگو، به خاطر معدت ناراحتی یا اینکه نشد بری؟!مثل بچه ها گفتم:می خواستم برم.خندید و دستم را توی دست هایش گرفت وگفت اگه قول بدم وقتي خوب شدي خودم ببرمت کافیه؟با هيجان پرسيدم کی؟محمود درحالي كه محكم من رو در اغوشش گرفته بود گفت هر وقت تو بگی، من فقط قول می دم اگه یک روز از عمرم هم مونده باشه خودم ببرمت تا این جنگل ابر رو ببینی، خوبه؟! حالا دیگه اخم هات رو باز می کنی؟همان طور که دستم توی دستش بود، پیشانی ام را بوسید و گفت: من خودم تورو دارم! واسه هيچ چيز ديگه اي هم حسرت نميخورم آن دو روز چه شیرین و سریع گذشت و من هم مثل محمود به کلي مسافرت را فراموش کردم. با وجود محمود خوشبختي در کنارم و در قلبم بود. خوب به یاد دارم، شب که شد، این احساس که در خانه غیر از من و او کسی نیست، باعث شد حال بخصوص و دلشوره عجیبی به دلم چنگ بزنه محمود اما خونسرد و معمولی پرسید: مژگانم، توی اتاق خودت بخوابیم یا این جا؟! توی سالن؟محمودیک بالش زیر سرم گذاشت و کنارم دراز کشید، دستم را توی دستش گرفت و بوسید و پرسید:من و دوست داري با جان و دل جواب دادم جز اين چيزي بلد نيستم بعدنیم خیز شده بود و توی صورتم نگاه می کرد. وقتی توی چشم هایم دقیق می شد، احساس می کردم افکارم را می خواند و هول می شدم بعد دراز کشید وازپشت من رو كشيد توي بغلش اونقدر من رو محكم بغل گرفت كه از ضربان قلبش به تنم ضربه ميزد دستم در دستش بود که خوابمان برداو همان طور که آرام آرام روحم را با محبتش آشنا می کرد، جسمم را هم به خودش عادت می داد و این برایم بی نهایت لذت بخش بود.محمود از این طریق چنان فاتح وجود من شد که سال ها بعد وقتی که دیگر از دستش دادم، فهمیدم قادر نخواهم بود وجودم را غیر از او به کسی تقدیم کنم نمیدونم چقدر میگذره که چشمام سنگین میشه و خوابم میبره صبح با احساس حصاری که دورمه از خواب بیدار شدم هر چه قدر سعی میکردم نمیتونستم دست و پامو تکون بدم به سختی چشممو باز کردم و اولین چیزی که دیدم سینه ی برنزه و پهن محمود بود هیچ وقت عادت نداشتم نزدیک کسی بخوابم چون نفسم می گرفت .دستم و بالا بردم و خواستم پسش بزنم که محكمتربغلم کرد رسما بین هیکلش گم شده بودم با شیطنت به صورتش نگاه کردم سرمو بالا بردم و چنان محکم دستشوگاز گرفتم که با داد از خواب بلند شد تازه تونستم یه نفس راحت بکشم خمار از خواب و با عصبانیت نگاهم کردوبدون اینکه بهم رحم کنه به سمتم و شروع به قلقلک دادنم کرد . میدوست من چقدرررر قلقلکی ام جیغي کشیدم و اون با لذت بیشتری قلقلکم دادانقدر خندیدم و التماس کردم که نفسم در نمیومدبالاخره محمود هم خسته شد و خودش رو کنارم پرت کردبی رمق ولو شده بودم که سنگینی نگاهش رو احساس کردم .برگشتم و دیدم به گردنم و شونه هام که حالا یقه ام حسابی کنار رفته بود خیره شده دستمو بالا بردم تا یقه ام و صاف کنم که دستش رو روی دستم گذاشت..
برچسب:
نویسنده: نوید زمانی