خرید بک لینک
با صدای زنگ تلفن مادرم حرفش را نیمه تمام گذاشت. من ان دانشجوي ترم اول بودم و به عشق همراهی دوستم رفته بوديم دانشگاهداشتم كتابهاي فردا رو اماده ميكردم كه از صدای خنده و احوال پرسی های معمولی گوشهايم تيز شد چون تلفن خونه ما خوشبختانه خراب شده بود وصدا روي ايفون بود من همچنان سعی داشتم هر طوری هست بشنوم که یکدفعه با شنیدن صدای زندايي (مادرمحمود)که گفت:راستش اگر اجازه بدین برای امر خیر خدمت برسيم خشکم زد، ضربان قلبم آن قدر تند شد که به سختی میتونستم حرف هایشان را بشنوم. احساس می کردم الان صدای قلبم را توی خونه همه می شنوند.صورتم داغ شده بودهزارجور فکر و سوال یکدفعه به مغزم هجوم آورده بودیعنی محمود می خواهداز من خواستگاري كند یک دفعه دلم هری ریخت.فکر این که عروس خانواده خونه ي محمود باشم و دیگه ازش جدا نشم و مامان محمودکه این قدر دوستش داشتم مادر شوهرم بشه .خانواده ی محمود همه برای من آشنا بودند،دايي و زن دايي آن قدر مهربان و صمیمی بودند که توی خانه شان اصلا احساس غریبی و مهمان بودن نداشتم خواهر وبرادرهاي محمود به چشم من مثل برادر و خواهر خودم بودندفقط محمود بود که هر وقت می دیدمش دستپاچه می شدمتوی این فکرها بودم که با صدای چشم حتما،من امشب به اآقامون می گم و تشکر و خداحافظی مادرمحمودبه خودم اومدم.می خواستم برم بیرون و از مادرم بپرسم موضوع چیه؟ گوش هایم را تیز کردم بلکه از حرف های مادر و پدرم چیزی دستگیرم شود از لا به لای حرف های آهسته شان چند بار اسم محمود به گوشم خوردپس درست بوداز خوشحالی نمی دانستم باید چه کار کنم. صدای پای مامانم و اینکه می گفت:تا خدا چی بخواد دوباره مرا به خود آود. فوری سرم را زیر انداختم که یعنی دارم كتاب میخونم وقتي مامان وارد اتاقم شد دیدم که با چه دقتی نگاهم می کند، همیشه همین طور بود هر بار که صحبت از خواستگار می شد،مامان انگار بار اول باشد که مرا ببیند، با دقت براندازم می کرد، یکدفعه دلم خواست خودم را توی آینه ببینم، به طرف ايينه رفتم توی آینه با دقت خودم را نگاه کردم قدم نسبتا بلند بود و موهایم پرپشت خرمايي و صاف که تا زیر شانه هایم میرسید، رنگ پوستم، به قول مادربزرگم سفید مهتابی با چشمانی که رنگ چشم های مادرم بودقهوه اي روشن.چرخی جلوی آینه زدم و ناگهان یاد حرف مامانم افتادم که گفته بود گودی کمر خیلی برای زن مهم است و به لباس ترکیب میده فوري دستموروی کمرم گذاشتم خیالم راحت شد،كه گودی کمر هم داشتم.آن قدر غرق قیافه ی خودم شده بودم که نفهمیدم مادرم کی وارد اتاق شده بود و داشت نگام میکرد.

برچسب: نویسنده: نوید زمانی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 12:53

صفحه بندی