خرید بک لینک
انزدهِ روز بعدی مثل برق گذشت. دیگر خواب و خوراک همه قاطی شده بود. همه مشغول خرید و دوخت و دوز و تدارک مقدمات عقد بودیم. اولین چیزی که خریدیم آینه شمعدان و قرآنی بزرگ بود. یک آینه بزرگ طلایی با شمعدان های پایه بلندی که پنج حباب تراش دار لب طلایی روی هر کدام داشت. بعد، حلقه ی نامزدی که بی نهایت دوستش داشتم. حلقه ای ظریف که یک نگین برجسته داشت و حلقه ی محمود که آخر سر باز خودم انتخاب کردم حلقه ای تقریباً پهن بود که روش سه تا نگین مورب داشت. لباسم را خودم انتخاب کردم یک لباس بلند سفید با آستین های زیباسر شانه های لباس باز بود و بالا تنه اش از روی سینه تا کمر چسبان و اززانودامن ماهی بلندی بود که دنباله اش روی زمین می کشید. مروارید و منجوق و ملیله های روی لباس توی نور درخششی خیره کننده داشت و من خودم شاید از همه بیشتر از تماشایش لذت می بردم دوست نداشتم محمود لباسم وببینه دوست داشتم تا روز عقد سوپرایز بشه روز عقد وقتی دنبالم آمد به آرایشگاه، من با آرایش و لباس باز از خجالت و اضطراب سرم را پایین انداختم، اما سلام محمود چنان بلندبود که ناخودآگاه از آهنگ صدایش سر بلند کردموقتی چادر سفیدی که همراهش بود روی سرم انداخت آن قدر پایین آورد که دیگر جایی را نمی دیدم با خنده پرسیدم: «من جایی رو نمی بینم، چطوری راه بیام؟»گفت: «تو صورتت را بپوشون، بردنت با من» و دستم را گرفت.چه احساس آرامشی از گرمای دست هایش که برای اولین بار حسشان می کردم یکباره به جانم ریخت. توی دست های مردانه و قوی او، دست من مثل دست یک بچه بود و او هم درست مثل اینکه بچه ای را راه ببرد، مرا همراه خودش می برددم سالن عقد خیلی شلوغ بود همراه محمود که کمکم می کرد واردشدم و توی دود اسپند و هلهله و سر و صدای زیاد گم شدم. آن قدر دور و برم شلوغ بود و چشم ها و صورت های خندانِ شاد آشنا و ناآشنا دورم را گرفته بود که گیج گیج مثل آدم های توی خواب باورم نمی شد این منم توی این لباس و کنار محمود نشسته بر سفره ی عقد!آقا آمد و قرآن را به دست من و محمود دادندوقتی خطبه را می خواندند خاله به آرامی سر در گوشم گذاشت و گفت «تا سه بار نخوانده بله نگی!»انگار تازه باورم می شددارم شوهر می کنم و با این کلمات زندگی ام عوض می شود و به قول مامانم«همه کس من می شه محمود»ک آن فکر کردم اگر محمود عوض شود. اگر بداخلاق شود، اگر دیگر دوستم نداشته باشد، یا اگر اصلاخودم پشیمان شوم چه؟! مثل کسی که دارد از جایی پرت می شود دلم می خواست از کسی کمک بخواهمناخودآگاه دست محمود را از زیر قرآن محکم گرفتم. می خواستم به کسی پناه ببرمباز ترسیده بودممحمود آرام توی گوشم گفت: «چی شده؟» فقط برگشتم و نگاهش کردم. نمی دانم چه حس کرد که تنها آهسته انگشت هایم را فشار داد و من قلبم آرام گرفت. خاله یواش بازویم را فشار داد که یعنی «دفعه ی سومه» و من گفتم: «بله». اما محمود همان بار اول محکم و بلند، بله گفت و صدایش توی هلهله و شلوغی زن ها گم شددون این که متوجه باشم دست محمود را رها نمی کردم. از مراسم عقدم هرچه به یاد دارم انگار پشت مه پنهان است.قوم و خویش های محمود و خودم، غریبه و آشنا، صورت های مربان و خندان و هدیه های مختلف که دست و انگشت ها و گردنم را پر کرده بود، همه مثل فیلمی تند که جزئیاتش یادم نباشد، توی ذهنم، مبهم و تار است. برعکس شب عقد را به وضوح به خاطر دارم. انگار همین دیشب بود. وقتی مهمان ها رفتند، پدرومادرمحمودصورت های ما را بوسیدند، بعد دایی رو به مادروپدرم گفت: «با اجازه شما» و دست مرا توی دست محمود گذاشت و گفت:ایشالله که شب عروسیتون هم خودم دست به دستتون بدم. دعا می کنم که به پای هم پیر بشین و من تا زنده ام یک دو جین نوه هایم را ببینم بعدمحمود را محکم در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و باز دعای خیری کرد و کنار رفت تا مادرمحمودو سایرین هم به نوبت از ما خداحافظی کنندامامادرم حتی نتوانست حرف بزند، در میان اشک و لبخند چندین بار مرا بوسید و بعد محمود را، و فوری از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه طول کشید تا همه مهموناخداحافظی کردند و رفتندان شب تاصبح توی اتاق من نشستیم و حرف زدیم و من چقدر زود ترسم از محمود ریخت احساس می کردم این محمود با آن محمود،قبل چقدر فرق دارد. محمود حرف می زد و من مشتاق گوش می دادمآن شب به من گفت که مرا از وقتی عقلش رسیده دوست داشته. می گفت: «اوایل، وقتی بچه بودم، فقط دوست داشتم مواظبت باشم، اما نمی دونستم چرا. بعد کم کم که بزرگتر شدم و تو بزرگتر شدی، فهمیدم چرا.» برایم از خاطره هایش می گفت و من ذوق زده و با شور و شوق گوش می دادم. از روزهایی می گفت که اصلاخودم به یاد نداشتم و چقدر لذت می بردم وقتی احساسش را نسبت به خودم از زبان او می شنیدم.آن شب محمود بود و صدای گرم و خوش آهنگ و حرف های شیرینش و من مبهوت آن همه عشق بودم که یکباره قلبم را در خود غرق می کرد. صدای اذان که بلند شد هیچ کدام باورمان نمی شد، من با حیرت در حالی که با عجله از جایم بلند می شدم گفتم: «وای محمود صبح شد.» دیگر راحت می گفتم «محمود». محمود شوهرم بود که کنارم بود و چقدر دوستش داشتم. محمود گفت:کجا می ری؟گفتم برم لباسمو عوض کنم، الان همه بیدار می شن اومد کنارم وگفت صبر کن مژگانم

برگشتم گفت بگذار یک خورده دیگه توی این لباس ببینمت بعد برو با خنده پرسیدم:از عصر تا حالا ندیدی؟گفت نه، تا حالا فقط صورتتو نگاه می کردم.با طعنه گفتم:صورتمم تو این همه سال ندیده بودی؟!که گفت صورت مژگان رو چرا، صورت زن خودمو نه!با دست هایم دامنم را گرفتم که از جلوی پایم کنار برود. گفت: «خانمم نخوری زمین.» خندان دویدم. چقدر مهرش در دلم جا باز کرده بود.وارد اتاق که شدم، نگاهم به خودم توی آینه افتاد. به نظرم آمد چقدر قیافه ام عوض شده و فکر کردم راستی راستی خیلی خوشگل شده ام. چند لحظه محو تماشا شدم ولی دوباره یاد محمود افتادم. با عجله لباسم را عوض کردم، ته مانده های آرایش صورتم را هم با پنبه پاک کردم موهایم را هم باز کردم و با زحمت بالاخره شانه شان کردم. بدون آرایش چقدر صورتم کم سن و سال تر بود.وقتی برگشتم، دیدم محمود سرش را به پشتی مبل تکیه داده و چشم هایش را بسته. به نظر می آمد در آرامش کامل و راحت خوابیده. فکر کردم از خستگی خوابش برده. پاورچین نزدیکش شدم تا از کنار دستش کتش را بردارم و بیندازم رویش همین که خواستم کت را بیندازم رویش، چشم هایش نیمه باز شد. سرش را از پشتی برداشت و خندید. نمی دانم چرا؟ به خاطر گرمی لبخندش بود یا محبت بی نهایت چشم هایش که به من می خندید، تمام وجودم گرم می شد بادیدن چشمهاش گفتم ببخشید بیدارت کردم! فکر کردم خوابی، خواستم سردت نشه.محمود انگار اصلاحرفم را نشنیده باشد، صاف نشست و همان طور که خیره نگاه می کرد، گفت:چقدر خوشگل تر شدی. حیف صورت به این قشنگی نیست که روش نقاشی می کنن؟!امامن در جوابش گفتم دلت می آد؟! معلومه که اون طوری آدم خوشگل تره.اما محمود گفت نه هیچم این طور نیست. اگه قراره من خوشم بیاد و دوست داشته باشم که من صورتتو این طوری دوست دارم، ولی اگه غیر از اینه که هیچ.حرفش تمام شد و نگاهمان توی چشم های هم ماند. مستقیم که توی چشم هایم نگاه می کرد قلبم فرو می ریخت. انگار جریان خون توی تنم سریع تر می شد، گر می گرفتم. دوباره احساس کردم گرمم شده. موهایم را با انگشت هایم زدم پشت گوش هایم و همان طور که کتش توی بغلم بود، گفتم:برم برات جانماز بیارم نمازت رو بخونی اما اجازه نداد وگفت نه، یکخورده دیگه پیشم بمون من برای نماز می رم خونه خودمون.بی اختیار یکدفعه گفتم: «نه»محمود باخنده گفت نه؟! چرا؟!نمی دانستم چه بگویم. دلم نمی خواست برود. عجیب بود، در عرض یک شب همه چیز چقدر فرق کرده بود، یا من فرق کرده بودم؟! انگار چیزی مثل آهنربای قوی مرا به طرفش می کشید. حسی که نمی توان بیانش کرد. درمانده فقط نگاهش کردم. دوباره پرسید:خانمم، نه، چی؟گفتم محمود نرواز پيشم. پرسيدچرا؟!گفتم اخه مگه نماز رو همین جا نمی شه خوند؟باخنده گفت: نه، تو که باشی حواسم پرت می شه.صدایم زد: مژگانم شنیدم، ولی جواب ندادم و همان طور که صدایم کرد، همزمان بازویم را هم گرفت و نگهم داشت دوباره صدایم زد. نمی دانم چرا صدایم که می زد تمام وجودم به طرفش پر می کشید. با زحمت به روی خودم نیاوردم. به طرف خودش برم گرداند. سرم را بلند كردم. دستش را زیر چانه ام برد و صورتم را بالا گرفتدر حالی که هنوز به جای چشم هایش به گردنش نگاه می کردم، گفت من هيچ جا نميرم دستش و کنار گردنم گذاشت و نوازش گرانه تا روی سینه ام امتداد داددستش انقدر داغ بود که حس میکردم تمام وجودم رو داره می سوزونه سرش و توی گردنم فرو برد و بوسه ی ریزی به گردنم زد لباشو از روی گردنم تا کنار گوشم امتداد داد و متوقف شد… با صدای آروم و بمی زمزمه کرد :مژگانم آرومم کن. متعجب شدم منظورش چی بود ؟ خودش دوباره کنار گوشم گفت : رابطه نمیخوام اما داغونم ، آرومم کن ! سرش رو از کنار گوشم برداشت و به چشم هام نگاه کرد .آب دهنمو قورت دادم و توی دلم با خودم فکر کردم چی کار کنم که آروم بشه ؟ بلند شد و وادارم کرد که بلند بشم خیره به چشم هام گفت :مثل قبل ،یادم اومد هر وقت حالش بد بود سرش و روی پام میذاشت و من با موهاش بازی می کردم بدون اینکه منتظر تایید من باشه سرش و روی پام گذاشت دستم به سمت موهاش رفت آروم موها و پیشونیشو نوازش میکردم تا با حرفی که زد تمام وجودم لرزید :خیلی دلم ميخوادت عشقم

برچسب: نویسنده: نوید زمانی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 12:53

صفحه بندی