نمیدونم چرا، ولی دوست داشتم محمود خودش من و خواسته باشه بعد از شام به بهانه ی درس خواندن از جا بلند شدم و به اتاقم رفتمخوشحال و بودم، چون حس می کردم مامانم قراره با پدرم حرف بزنند، بی صبرانه گوش تیز کردم. مادر با صدایی آرام گفت: امروز دم غروب ...پدرم با خونسردی گفت: خیره ایشاالله با جواب پدرم ضربان قلبم چند برابر شدبا خودم گفتم پس محمود دوستم داره یاد چهره اش افتادم معصومیتی خاص توی صورتش بود که بیشتر از همه چيز آدم را می گرفت محمودده سال از من بزرگ تر بودو من از اين بابت خيلي خوشحال بودم چون ميدونستم بهترين تكيه گاهم ميشه و اونقدر مرد هست كه هيچوقت دلمو نشكنه یه زماني كه دانش اموز بودم محمود براي امتحانات به من رياضي درس ميداد شاید خودم هم نمی دونستم دوستش دارم صورت محمود با موهای مشکی وچشم هایمحبوبش که همراه ریش و سبیل به او چهره ای جاافتاده تر می داد، با قد متوسط و چهار شانه جلوی نظرم بود که باصداي مادرم از جاپريدم.
فوری نشستم سر جایم و سرم را باز به همان كتابها گرم کردم اين بار مادرم آرام آرام نزدیک میشدروی صندلی نشست و گفت: عزيزم فكركنم داري عروس ميشي زن دايي كه زنگ زدن تورو برای محمودخواستگاری کردن تو چی می گی؟!
ناخودآگاه سرم را پایین انداختم. این بار دیگر واقعا خجالت کشیدم، چون می ترسیدم مامان از نگاهم پی به شوق درونیم ببردبعدازچند لحظه مکث آرام گفتم: نمی دونم مامان هرچی شما و بابا بگین كه مامان گفت مارو بگذار کنار دلت چي ميگه خودت چی می گی؟ محمود رو قبول داری؟
سرم را بلند کردم ولی نتوانستم حرفی بزنم و دوباره سرم را پایین انداختم، در حالی که نمیتوانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم مامان آهی کشید و با خنده گفت:سکوت علامت رضاست، ولی این قندی که توی دل تو آب می کنن..نگذاشتم حرفش تمام شود و خودم را انداختم توی بغلش و همان طور که به موهایم دست می کشید خندان و با آرامی اضافه كردازخدا خوشبختيت وميخوام عزيزم بالاخره بعدازبوسيدن من پاشد و رفت من ماندم و یک دنیا فکر وخيال آن شب اولین شب عمرم بود که خوابم نمی برد برای اولین بار بعد از این که همه خوابیدند، بیدار بودم و از پشت پنجره ستاره ها را نگاه می کردم و به گذشته ها فکر می کردم،انگار همه چیز را طور دیگری می دیدم، حتی احساس خودم را محمود براي من خيلي باجذبه و خاص بود حرف زدن، خندیدن و حتی محبت کردنش شیرین، آرام، سنجیده و دوست داشتنی بود.از یاد آوری گذشته ها و دقت در آن ها چه حس شیرینی به من دست داده بود. چرا تا حالا آن قدر دقیق نشده بودم؟! شاید چون به محمود به چشم فاميل نگاه می کردم نه شوهر خودم!!!! چقدر یک شبه پررو شده ام؟! شوهر خودم!، حتی توی ذهنم هم این معنی برایم سنگین بود حقيقتا این که آدم بدونه یک نفر به او فکر می کند، یک نفر دوستش داره، انگار وجود آدم را برای خودش هم عزیز و دوست داشتنی می کند و من آن روز این حالت را داشتم. برای اولین بار این حس شیرین را تجربه می کردم، حس این که برای یک نفر عزیزم: محمودخيلي دوستم داره شاید اون هم به من فکر می کرده
برچسب:
نویسنده: نوید زمانی
تاريخ: جمعه
11 آبان
1397 ساعت: 12:53