خرید بک لینک
راه افتادم تا همراه مادر وسایل ناهار را آماده کنم که كه تلفن زنگ زد مادر محمود بودصدای ضربان قلبم دوباره مثل طبل شده بودسرم را زیر انداختم، ولی نتوانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم و می دانستم صورتم هم باز قرمز شده مامانم بعدازسلام و احوال پرسي جواب داد:قدمتون روی چشم اجازه ما هم دست شماست.چقدر سعی کردم نشان ندهم که خوشحالمو ذوق زده كم كم محبتم به محمود ذره ذره بیشتر میشد و خوشحالی ام چند برابر می شد.آن شب مثل همه ی شب ها و روزهای خوب، مثل همه ی خوشی های زندگی، مثل خواب و رویا، سریع رسید و گذشت و تمام شد.خانواده ی محمودشب جمعه که آمدند،توپذيرايي نشستند. محمود سر به زیر و خجالت زده اومد با پدرم روبوسی کرد و نشست. مجلس با شوخی وبگو بخند هاخیلی زود خودمانی شد. ولی من مثل بید می لرزیدم، تنم یخ کرده بود و دستم توی دست خواهرم بود نشستم روی تخت و گفتم اجي من روم نمیشه بیام بیرون خواهرمبا تعجب گفت:دیوونه، مگه عقل از سرت پریده،اصلافکر نکن اومدن خواستگاری، فکر کن اومدن مهموني بالاخره مامانم صدا زدوچند دقیقه بعد همراه خواهرم از اتاق بيرون رفتيم.پیش خودم فکر می کردم شاید اگر نمی شناختمتان راحت تر بودم. هیچ جوری نتونستم سرم را بالا بگیرم همان طور سر به زیر و با صدای لرزان گفتم:سلام به همه پدر محمود با همان لبخند ومهرباني هميشگي گفت: سلام بابا. ما منتظر بودیم عروسمون چایی بیاره ولی خبری نشد!برادرمگفت: الان دايي ، همین الان میاره،خواهرما توی چایی دم نکشیده ریختن استاده.همه زدند زیر خنده و من همراه خواهرم رفتم که چایي بیارم. وقتی تعارف چای تمام شد، پدرمحمودقبل از اینکه من هم بنشینم، گفت: با اجازه بهتر نیست تا ما چایی می خوریم بچه ها حرف هاشون رو بزنن؟!كه پدرم گفت مختارین، اجازه مام دست شمابعد با مهربانی و چشم هایی پر از شیطنت رو به من گفت:بابا راهنمایی کن برین حرفاتون رو بزنین و من در حالی که از شدت خجالت احساس می کردم از صورتم بخار بلند میشه گفتم: «با اجازه» و جلوتر از محمود به راه افتادم. با صدایی لرزان گفتم «بفرمایید»و خودم كنارتخت نشستم محمود هم روبرویم نشست من که از لرزش بدنم کلافه بودم سرم را آن قدر پایین انداخته بودم که تقریبا چانه ام به سینه ام چسبیده بودچه سکوت مزخرفی بود سرم را بلند کردم تا ببینم محمود در چه حالی است که نگاهم برای چند لحظه توی نگاه چشم های مهربان و سیاهش که انگار به من لبخند می زد، گره خورد. دوباره سرم را پایین انداختم، ولی با یک حس خوب، جای اضطرابم را شوقی ناشناخته و خاص گرفته بود. آرام و مهربان گفت:عزيزم تو اول صحبت می کنی یا من بگم؟!لرزان گفتم:شما با لحنی بی نهایت نرم و شمرده گفت:اول باید آروم بشی بگوببينم چرا این قدر می لرزی؟ من هنوزم همون محمودم،فرقی کردم؟!چقدر لحن صدایش گرم و آرامش بخش بود دوست داشتم ساعت ها حرف بزند و گوش کنم، ولی ساکت شد و منتظر بود نمی دانستم چه بگویم. دوباره گفت:مژگانم سرم را بلند کردم و با لبخندی که ناخودآگاه صورتم را پوشانده بود نگاهش کردم. باز نگاهمان برای چند ثانیه توی چشم های هم ماند و این بار او با لبخند سرش را پایین انداخت و گفت: خوب حالا بهتر شدو بعد شروع به صحبت کرد. او می گفت، ولی من فقط محو صدا و لحن حرف زدنش بودم. برای همین هم بیشتر حرف هایش را نمی فهمیدم. فقط توی این فکر بودم که حرف هایش که تمام شد، من چی باید بگویم من به حرفهاي محمود گوش میکردم مثل بچه ای ک به آهنگ لالایی گوش می کند.در عرض یک هفته بعدی ما دو بار دیگر با هم صحبت کردیم و برای شب جمعه ی هفته ی بعد قرار بله برون گذاشته شد. توی دل من و خانه ی ما چه شور و شوقی بود، توی جمع ما شادی بی نهایت بود و روزها سریع می گذشت.شب بله برون پدرم همه را برای شام دعوت کرد. چه برو و بیا و شلوغ پلوغی بود و در عین حال صفا و صمیمیت دو خانواده که شیرینی همه چیز را چند برابر می كرد.الان که سال ها گذشته، حاضرم چندین سال از عمرم را بدهم و یک بار دیگر آن روزها برگردد تا من این بار، قدر لحظه لحظه ی آن ساعت ها را بدانم، به هر حال مراسم بله بران بی نهایت راحت و صمیمی برگزار شد،صدای خنده و کف زدن همه با هم قاطی شد.به هر حال قرار عقد برای روز نیمه ی شعبان گذاشته شدوقتی روی کاغذ قرارها نوشته شد و بزرگ تر ها امضا کردند صدای صلوات و دود اسپند فضا را پر کرد.

برچسب: نویسنده: نوید زمانی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 12:53

صفحه بندی