عيد بود روزهاي اول بهار و ديد وبازديدهاي عيد بشروع شده بود از درمانگاه که بیرون اومدم از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، چشمام سیاهی ميرفت اصلا فکر نمی کردم معده دردساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم خواهرم در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و خواهرمکه باتعجب نگاهممیکرد گفت:اجي چي شده چرا رنگت پريده بابيحوصلگي گفتم معده ام يكم دردميكنه از کنارخواهرم که هنوز جلوی در ایستاده بودگذشتم با یک دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگرم سعي ميكردمکه دکمه های لباسم را باز کنم. خواهرم می گفت:ببین اجي جون چند دقیقه صبر....ولی دیگر دیر شده بود، وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها یکدفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می کنم، نمی توانستم باور کنم که درست میبینم.محمود روی مبل، روبروی پدرم نشسته بود و روی مبل کناری اش هم یک خانم. پدرم با صدای بلند گفت: «سلام عزيزم و با قدم های بلند سمت من آمد. انگار همه ی صداها و صورت ها را، جز صورت محمود، از پشت مه غلیظی می دیدم هرکاری میکردم نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم دهانم خشک شده بود و چشم هایم، بی آنکه مژه بزنم، خیره در چشم های محمود، که حالا سرپا ایستاده بود، مانده بود. با فشار دست خواهرم به زور تکانی به خود دادم و در جواب سلام محمود، با صدایی که به گوش خودم هم عجیب بود، فقط گفتم:سلام باورم نمی شد محمود بود، اینجا، روبروی من با همان چهره ی مردانه و معصوم، با همان چشمان مهربان و گیرا چشم هایی که حالا قدر مهربانی و گیرایی اش را می دانستم و چهره ای که سال ها آرزو داشتم تنها یک بار دیگر ببینمش، آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از آن باخبر نبود.چنان احساس ضعف می کردم که با خود می گفتم، آخرین لحظه های عمرم است. لا به لای حرف های مادرم که از من می خواست روی مبل بنشینم، صدای محمود را شنیدم:- فرزانه جان، بهتره دیگه زحمت را کم کنیم.انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش است که فرزانه جان صدایش می کند، همان طور که روزی مرا صدا می کرد، همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوری اش درد می کشید، از احساس ضعف، حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و... چشمانم سیاهی رفت، فقط دستم را به طرف مادرم دراز کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.وقتی چشم هایم را باز کردم، خواهرم را دیدم که با مهربانیصدایم می زدخودم را جمع و جور کردم که دوباره با صدای فرزانه که می گفت: «مژگان خانم حالتون بهتره؟!» احساس تلخ و کشنده ی حسادت به دلم چنگ زدامامن حق نداشتم حسادت کنم. اصلاهیچ حقی نسبت به محمودنداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازه بعد از سال ها پرده هایی از روی چهره ی واقعیام کنار می رفت و خودم را بهتر می شناختم. این من بودم که این طور از حس وجود رقیب درهم شکسته بودم؟! نه، نه، هنوز هم احمقم، چرا رقیب؟! من چه حقی نسبت به محمود دارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! ای خدا، من با حماقت و و بي تجربگي زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوخته بودم. دیگر کافی است. خدایا مرا ببخش.اشک ناخواسته توی چشم هایم حلقه زد. مادرم با مهربانی گفت: عزيزم گوش کن. اگه این شربت رو بخوری و یه کمی استراحت کنی بهتر می شی، عرق نعنا و نباته بعد با محبتی مادرانه برای نشستن کمکم کرددستم را دراز کردم که دستمال کاغذی را از خواهرم که بالا سرم ایستاده بود بگیرم که باز چشمانم به چشمان محمود افتاد ای خدا چه رنجی از نگاه این چشم ها به جانم می ریخت. این بار محمود پشت پرده ی اشک گم شد و فقط صدایش را شنیدم، صدایی که نفهمیدم خشم بود یا غصه دار؟! گفت:با اجازه تون ما مرخص ميشيم شربت را خوردم و به توصیه ی مادرم که می گفت:« اگر یک ساعت بخوابی حالت خوب خوب می شه.» چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق، در تنهایی و سکوت ماندم. چشم هایم می سوخت و اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری بود. بعد از سال ها می دیدم اشک نه قطره قطره، که سیل وار صورتم را خیس می کند. غلت زدم و سرم را توی بالش فرو کردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفه ام می کرد، صدای هق هقهام بیرون نرود. مدام این توی مغزم بود كه محمود زن گرفته، محمود ازدواج کرده!! قلبم می سوخت و آتش می گرفت و سیل اشک های بی اختیارم حتی ذره ای از تلخی این آتش كم نميكرد. شقیقه هایم از فشار دردی که مثل پتک به سرم کوبیده می شد داشت منفجر می شد. توی تاریکی اتاق و لا به لای گریه ی بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب برگشت و من مثل کسی که نامه ی عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم، به هشت سال پیش، به زمانی که نوزده ساله بودم. چه خوشبخت بودم و درست به انداز خوشبختی ام یا شاید به علت بي تجربگي، حماقت كرده بودم....