خرید بک لینک

اخلاقش اینطور بود...همیشه عشق وعلاقه شو پنهان می کرد...ترس ازدست دادن نمی گذاشت لذت رابطه روبچشه...ولی من دقیقا بر عکس اون بودم همه ی احساس وعشقمو همون لحظه ميگفتم ونميگذاشتم چيزي تو دلم بمونه من می خواستم از داشته هام لذت ببرم حتی به قیمت خراب شدنشان البته نه ، هيچوقت دوست نداشتم خراب بشه راستش ته دلم ترس ازدست دادن و رفتن داشتم اما بااين حال بازهم نميتونستم احساسمو رو نكنم مدتی که گذشت دیدم اون هميشه احساسش ومخفي ميكنه تصمیم گرفتم من هم مثل اون باشم...

احساسموپنهان کردم و به خودم قول دادم تا دیگر چيزي نگم اگه خيلي ديگه خواستم بگم بنويسم توي دفترم...

هر شب توتنهایی به حرفهاي نگفته فکر می کردم و می گفتم فردا حتما خواهم گفت ولی نمی شد...من هم لج کرده بودم...

از اونروزها سال ها گذشت حالا کلید قفل دل هایمان را در چشم های یکدیگر می دیدیم...

هنوز همان بودیم حالا ديگه من هم مثل اون احساسم وپنهان می کردم تا مبادا خرابش کنه...

شب ها در تنهایی به او فکر می کردم و هر شب تصمیم می گرفتم فردا دیگر حرف هایم را به او بگویم ولی...ولی نمی شداو نمی گفت چون ترس ازدست دادن باهاش بزرگ شده بود و من هم نمی گفتم چون لجبازتر شده بودم سال ها گذشت حرف هامون گوشه ی ذهنمون خاک خوردنداحساسمون بهم نگفته باقی ماندآنقدر که سهم دیگران شدیم...

برچسب: نویسنده: نوید زمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:37

صفحه بندی