
با صدای زنگ تلفن مادرم حرفش را نیمه تمام گذاشت. من ان دانشجوي ترم اول بودم و به عشق همراهی دوستم رفته بوديم دانشگاهداشتم كتابهاي فردا رو اماده ميكردم كه از صدای خنده و احوال پرسی های معمولی گوشهايم تيز شد چون تلفن خونه ما خوشبختانه خراب شده بود وصدا روي ايفون بود من همچنان سعی داشتم هر طوری هست بشنوم که یکدفعه با ش...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب