عشق
-
تاریخ: 1401/9/28 ساعت: 16:03
میگن آدما هیچوقت نمیدونن کیو دارن تا وقتی از دستش ندن، اما من فکر میکنم همهی آدما میدونن کیو دارن، فقط فکر میکنن هیچوقت از دستش نمیدن...Adblock test (Why?)
شال گردن
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 12:53
اولین باری که تو زندگیم چیزی رو جا گذاشتم هنوز یادمه... آخرای زمستون بود ولی هوا می گفت بهار شده...یه شال گردن مشکی داشتم که مادر بزرگم واسم بافته بود... اون روز وقتی رسیدم سر کلاس مثل همیشه گذاشتمش تو جا میزی ... زنگ آخر که خورد فراموش کردم اصلا شال گردن دارم ، تو کلاس جاش گذاشتم و وقتی فهمیدم که ن...
عشق بي پايان
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 12:53
يه لحظه هایی توي زندگی هست كه شايد هركسي نتونه تجربه كنه لحظه هايي كه توی ذهن آدم حك میشه مثل یك عكس و تصویر همیشه توی ذهن، دست نخورده و ثابت میمونه و آدم به گذشته كه بر می گرده درست به روشنی روز اول جلوی چشمش نقش می بنده و خاطرات روزهای اول من و محمودچنان روشن توی ذهن من حك شده كه هنوزهم بعدسال ها ...
جنگل ابر1
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 12:53
عيد بود روزهاي اول بهار و ديد وبازديدهاي عيد بشروع شده بود از درمانگاه که بیرون اومدم از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، چشمام سیاهی ميرفت اصلا فکر نمی کردم معده دردساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم خواهرم در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و خواهرمکه باتعجب نگاه...
جنگل ابر٢
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 12:53
با صدای زنگ تلفن مادرم حرفش را نیمه تمام گذاشت. من ان دانشجوي ترم اول بودم و به عشق همراهی دوستم رفته بوديم دانشگاهداشتم كتابهاي فردا رو اماده ميكردم كه از صدای خنده و احوال پرسی های معمولی گوشهايم تيز شد چون تلفن خونه ما خوشبختانه خراب شده بود وصدا روي ايفون بود من همچنان سعی داشتم هر طوری هست بشنو...
جنگل ابر٣
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 12:53
نمیدونم چرا، ولی دوست داشتم محمود خودش من و خواسته باشه بعد از شام به بهانه ی درس خواندن از جا بلند شدم و به اتاقم رفتمخوشحال و بودم، چون حس می کردم مامانم قراره با پدرم حرف بزنند، بی صبرانه گوش تیز کردم. مادر با صدایی آرام گفت: امروز دم غروب ...پدرم با خونسردی گفت: خیره ایشاالله با جواب پدرم ضربان ...
جنگل ابر4
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 12:53
راه افتادم تا همراه مادر وسایل ناهار را آماده کنم که كه تلفن زنگ زد مادر محمود بودصدای ضربان قلبم دوباره مثل طبل شده بودسرم را زیر انداختم، ولی نتوانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم و می دانستم صورتم هم باز قرمز شده مامانم بعدازسلام و احوال پرسي جواب داد:قدمتون روی چشم اجازه ما هم دست شماست.چقدر سعی کرد...
جنگل ابر5
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 12:53
انزدهِ روز بعدی مثل برق گذشت. دیگر خواب و خوراک همه قاطی شده بود. همه مشغول خرید و دوخت و دوز و تدارک مقدمات عقد بودیم. اولین چیزی که خریدیم آینه شمعدان و قرآنی بزرگ بود. یک آینه بزرگ طلایی با شمعدان های پایه بلندی که پنج حباب تراش دار لب طلایی روی هر کدام داشت. بعد، حلقه ی نامزدی که بی نهایت دوستش ...
جنگل ابر6
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 12:53
دو ماه بعد از نامزدیمان بی نهایت شیرین و سریع گذشت. یک صبح تا ظهر که محمود را نمی دیدم، انگار یک قرن بود و وقتی برمی گشت خونه نگاه مشتاق و صدای گرمش تمام آرامش دنیا را با خودش می آوردهرچه می گذشت وابستگیام به محمود بیشتر و بیشتر می شد.همه ی حواسم پیش محمود بود، مخصوصامواقعی که نبود وقتی نبود، حوصله ...
95/29
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
95/2
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
10/3
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
10/5
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
10/8
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
95/10/16
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
10/18
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
10/22
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
Mm
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
96/2/13
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
اخلاقش اینطور بود...همیشه عشق وعلاقه شو پنهان می کرد...ترس ازدست دادن نمی گذاشت لذت رابطه روبچشه...ولی من دقیقا بر عکس اون بودم همه ی احساس وعشقمو همون لحظه ميگفتم ونميگذاشتم چيزي تو دلم بمونه من می خواستم از داشته هام لذت ببرم حتی به قیمت خراب شدنشان البته نه ، هيچوقت دوست نداشتم خراب بشه راستش ته ...
1395/8/21
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 17:59